پسری به اسم "پارسا" است که پدر و مادر و پدربزرگش را از دست داده است، و خانمی به اسم "بهار" که وکیل پدر بزرگ او است و سرپرستی پارسا را بر عهده گرفته است. بهار می خواهد پارسیا را وادار بکند تا مدیر کارخانه شکلاتی پدر بزرگش شود اما خوده پارسا ناراضی است. کارخانه ی شکلاتی درحال اُفت شدید است چون حقوق هیچ کدام از کارگران کارخانه را ندادند."سامان" نامزد بهار است می خواهد کارخانه بفروشد و برای اینکه باخیال راحت کارخانه را بفروشد از "بهمن"و"گلاب" کمک میگیرد. تا اینکه "عمو حبیب" و "نگار" می آیند پارسا با دیدن ناراحتی قلب نگار کارخانه نمی فروشد تا وضع نگار بدتر نشود اما بعد ها اتفاقاتی می افتد پارسا دوستان خود را جمع می کند تا یک عملیاتی انجام بدهند تا بفهمند که چه کسی این ماجرا را ساخته. در این عملیات نگار گم می شود و همه را نگران می کند. سامان به دنبال نگار می رود و او را به بیمارستان می برد و کسی خبر ندارد نگار کجاست وقتی بهمن و گلاب را دستگیر می کنند از آنها می پرسند که کی باعث این ماجرا شده گفتن : همش کار سامان است . همان لحظه سامان به بهار زنگ می زند که نگار را به بیمارستان آورده است. همه می روند به بیمارستان و نگار از همه خواهش کرد که آقا سامان را ببخشند و همه او را بخشیدند و همه چیز به حالت اولش برگشت